یک روز خوب ، به قشنگی بی نظیری دوستی که تو هستی ! لبودا جان ، تولدت مبارک!

دانه دانه
فوت می کنیم
شمعها را
تا روشنایی تابناک خود را
جشن بگیریم.
در جاری جریان جویبار
عبور خاطره است :
ما بر مدار آینه
به آب
به آفتاب
به خویش
پایبندیم.
پایا باد
پویائیت
بی غبار.
"اقلیما"
پ.ن: 1) اینجوری قبول نیست فقط با عکس ها! باید بیای اینجا کیک و شام رو به به کنیم!
2) ما هم کاسه کوزه امونو جمع کردیم ، بر می گردم خونه... یعنی خداحافظ دیگه!
قبلش....خوب یادمه
مسابقه بود.
.
.
.
1 2 3 ....
نه نه صبر کن
برگرد
قول بده 10 که شد برگردی
چشمامونو می بندیمو.........
قول بده تا 10 یادت بمونه که قول دادی
یادت باشه اونی که دستش بلرزه ضعیف تره (خودت گفتی)
یادت باشه جدی جدی داریم یک باربرای همیشه به هم نشون می دیم کی ضعیفه (خودم گفتم)
یادمون نره ضعیف تره کارش تمومه(تعارف هم نداریم)
حالا برگرد.
1 2 3 4 5 ......................10
.
.
.
بعدش.....دیگه یادم نموند.
فقط داغی یه چیزی مثل سرب ......
قدرت علا قه ام نذاشت ضعیف تره نباشم.
" لبودا "
فکر می کنم بیشتر از یک سال پیش بود که وبلاگ "سیاه مشق های یک ذهن خاکستری" رو برای اولین بار دیدم و همون لحظه به خودم گفنم عجب کشفی! این واقعا یک نویسنده بالذاته . و واقعا همینطور هم بود.
هر چند گفتگوهای من و پوریا روبرای نوشتن یک پست مهمان می شه تو یه پست جداگانه به ثبت رسوند!
فکر می کنم لحظه ی بزرگیه ، برگشتنش رو تبریک می گم و همینجا از لطفی که به ما داشت تشکر میکنم...
" اقلیما "
من رویای كابوس می بینم...
کابوس از این هولناک تر که آتش بیندازی به کتابهایت و بسوزانی تكههايي كه دنياي درونات را خشت به خشت بنا كرده اند؟
خشمناك و بيتامل همه را از كتابخانه در ميآورم و با بيرحمي روي هم قطار ميكنم مبادا كه التماسشان دلام را نرم كند. فلسفه و رمان در زير، داستان و شعر در طبقات. ازتلنبار كردن كه فارغ شدم چند گامي فاصله ميگيرم و و نگاهي به برجكهايم مياندازم.
كتاب بر روي كتاب در ستونهاي نامنظم، سبز و سفيد و ارغواني و من كه با بغضي فروخورده و با خشم و حسرت گنجينه كوچكام را به تماشا نشستهام و زانو زدهام در آستان معبد كتابهايم. سهم من ار تاريخ كاغذي فرهنگ و ادبيات در برابر نگاهام در جا خشكاش زده و پرسان از كمتر روزها و بيشتر شبهاي نوجواني و جوانيام كه با آنها سر كردم وبرباليدم مرا مي نگرد. اينك آماده سوختن، شعر و رمان نفتي.
كبريت را ميكشم...بسوزانم؟ لحظه اي ترديد كافيست تا سر انگشتانام را بسوزانم. سوزش كه شروع ميشود، ترديد پايان مييابد. سر قرمز كبريت ديگر را بر زبري ميكشم و شعله گر ميگيرد. منام اسكندر، تازي و مغول، منام استالين و هيتلر و آتش مياندازم به جان كتاب. نارنجي و زردي كه در ميان كاغذها زبانه ميكشد، چرق چرق سوختن و دودي كه به آسمان ميرود و من سودايي گرد آتش طواف ميكنم.
آتش كه فرو نشست تنها خاكستري از من به جا ماند. اينك لاشهاي برجاي مانده نه در زير خاك كه بر روي آن دود و عفونترا نفس ميكشد.
غریب است
دراین دوزخ سرد
هنوز چشم به آسمان داریم.
" لبودا "
هنوز باور ندارند
جایی پیش از این هزاره که در آنند
چشمهای من پیدا شد
تا در هزاره اکنون
ببینم
سیاه سایه به دار آویخته ام را.
" لبودا "
A (GB3)
یک دفعه از عالم خودت بیرون می آیی و می بینی چقدر گذشته و این بابا همه ی این مدت داشته حرف می زده!
1) بعضی ها مغزشان درون دهانشان است.
2) بعضی ها اگر حرف نزنند می میرند.
3) گاهی در زندگی نیاز به چکش زیاد می شود.
4) روشنفکری رابطه ی مستقیم با فک زدن دارد.
5) بابا باسوات! بابا دکترا ! تو خودت هسته ای هستی! (یعنی انرژی هسته ای بیاید از تو یاد بگیرد!)
پ.ن : شرط می بندم طرف کارت سوختش را پرس کرده بود!
"اقلیما"
A(GB2)
بازا ببین در حیرتم... باز باد می آید و بازی طوفان در باز و بسته شدنهای پیاپی پنجرها ، نمی داند که من خواب نیستم در خزش عقربه های ساعت. که یعنی نیمه شب؟
تیر ماه دیگری آمده انگار. باور می کنی؟ می بینی در تاریکی نشسته ام زیرتابش نوری ازچراغی در کوچه ...
صدایی می آمد. چرخش یک کلید در قفل در؟ مرا برای اعدام نمی برند؟ روی تخت نشسته بودی ، باز هم با سیگار ، موهایت را بسته بودی به پشت تا روی عینکت نریزند و گیسوان عرق کرده ی من دور گلویم چسبیده بود.
کاغذ ها را کنار گذاشتی : این شاهکارت اسمش چه هست؟
- ها؟!
- داستانت گاهی به شعر نزدیک می شود اما بیشتر مثل قاب عکس است. این آدمها فقط بلدند فکر کنند؟ حرف زدن بلد نیستند؟! ضعیف است خانم شاهکار نویس!
نگاهت مهربانی مردانه ای را که می خواستی پنهانش کنی لو می داد. باد ، خیسی پیشانی تو را روی لبهای من خنک می کرد.
( گذر چند سال را با هم نوشتیم؟ نوشته های چند قرنمان را زندگی کردیم؟ می بینی؟ من خسته ام...)
دراز کشیده بودم وتو نشسته بالای سرم ، شعرهایت را می خواندی . در دود سیگار ، باز.
صدای تصادف می آید در هجوم این چهارراههای بی توقف. من خسته ام. خستگی را معنایی دوباره.
اما صحنه ها و تصویر ها رژه می روند و مثل همان شب ، باز در سوز تب ، فرهاد می خواند: آخرش یه شب ...ماه میاد بیرون...
صفحه ها برگ می خورند ، نویسنده ها جا به جا از پشت چراغها سر می کشند و اینجا یک جدول غیر قابل حل با اسمی که می بایست فراموش می شد.
من تار می زدم. چشمهایت را بسته بودی مقاوم از عبور ثانیه ها. آرام می گفتی: برایم یک قصه بگو!من شعرهای تو را بلند می خواندم و کسی در داستانم گم شده بود. ( تا آخر دنیا را شبانه ای در وحدت ، فرای زیباترین قصه ها اما نه از زبان ...)
به حرکت دست هایت نگاه می کردم. صدایت زمزمه بود: - فکر نمی کنم بجز تو کسی بتواند مرا تحمل کند.
نخند!
(مسیر انگشتهایت ، خطوطی غیر قابل حدس را گویی در کشف شهودی مقدس رسم می کرد که رد پای آن را حتی بعد از این سالها حس می کنم...)
کلمه ها و واژه ها باز جلو و عقب می روند و در پی خط زدن گمشده ای از داستانم ، هجوم چهره های صف کشیده را برای ورود ، نمی توانم متوقف کنم وبا همه ی تلاش برای ایستادگی ، مقابل شهوت سرخ این جام کم می آورم بی تو.
- رها ، رها ، رها ! من در تو می سوزم و محو می شوم... ذوب می شوم و دوباره شکل می گیرم... مرا نابود کن... نابود!
- ...
این شراب سرخ مرا می برد با خود. خسته ام و از تو و روزها و شب ها که رهایم نمی کنی بدم می آید... به من فرصتی بده.... فرصتی برای قرعه ای از این هجوم تا دفتر قصه هایم را دوباره به دست بگیرم. فرصتی به من بده برای خیانت ... می خواهم بگریزم...
"اقلیما"
زیرخط سکوت
پشت دو لبخند
یافتیم ما را
دختران حوا
که از هوا
تا انتهای زمان
نه صعود و نه سقوط
نه هستی و نه نیستی
تنها
دو نقطه ایم
نه آغازین
نه پایان پذیر.
" لبودا "
... در ظلمت تبعید
بر زنجیر
بوسه می زنم
ای شما
با آن پشمهایتان
سیخ
جانور وار
آبی بودن آسمان از خاطرتان رفته؟
گوش می کنید؟
این عشق
شاید
واپسین عشق عالم است
آتشی سل رنگ
گر داده به آن...
"مایاکوفسکی"
(اقلیما)
A (GB1)
دیروز
ضرباهنگ برهنه پای پیامبران
سنگلاخ سوخته ی سلوک را
رامشگری رام سرود سپیده و پرنده بود.
( پرندگان!
پیامبران!
شور دریایی ماهی دلم را...)
امروز
در انفجار وحشت
پیاله های شعر و شعور
رد فردا را
با تاولهای چرکین
به انزوای دریغ فردا
کابوس می بینند
در انعکاس لجن.
( پنهان شود؟
کجا؟
تپش ماهی دل من...)
فردا
دوباره پرنده
دوباره سپیده
به پاییز انتظار
خیال می برند
پیامبری را
( ماهی دلم
دل من...)
فردا خاکستر گمگشته ی برودت
در سور سایه یک غزل
شاید
باران؟
شور؟
امید؟
( دریا
دریا کجاست
تپش های پر شور ماهی دل من؟)
پ.ن :
1) این آهنگ انتهایی سریال مدار صفر درجه منو دیوونه میکنه.
3) طنز " ما بلاگرها " فعلا معلقه. اگه نتونم تو وبلاگ کارش کنم می ذارمش تو سایت احتمالا.
4) باید همه ی جای پاها و نشونه ها رو پاک کنم....
" اقلیما "
"و بعد که بزرگتر شدن
یاد میگیرن
جای همه ی "اختلالات روانی"،
فقط پشت درهای دوبار فقل شده ی تیمارستان ها نیست.
که سایکوز ها توی آیینه هم میان
وقتایی که خودت بهش خیره میشی.
که تجربه کنن معنی
"مسخ شخصیت"، "انزواطلبی"،"حس دگرگونی زمان" و "اختلال در قضاوتُ"
اینکه "تاکیکاردی"،"اتساع مردمک"و "صعود فشار خون"
اجزایی از لذتن.
که موضوع "خنده های ناهنجار"
معادل مزخرفاتیه که رو پاکتهای سیگارت مینویسن
یاد میگیرن
برای "احساسات" باید تاوان داد
که هرلحظه باید تاوان داد
یاد میگیرن
"نرمال" چه واژه ی دوریه
که مردم دموکرات دیگه احتیاجی به پادشاهی خداوند ندارن
که آدما گاهی خسته میشن
که آدما گاهی خسته میمونن
آدما چطور فرار میکنن
یاد میگیرن
"درمان کننده" به کیا باید گفت
و "ادم تیپیک" اصلا چی هست؟!
می پذیرن "همه یا هیچ"
که تنها رنگ واقعی
و تنها رنگ واقعیت
خاکستر یست."
" آنتون"
---------------------------------------------------------------------
پ.ن:از آنتون عزیز ممنونیم که ما رو قابل دونستن.
A(11)
بین آسمان و زمین
پاره ابری هستم خسته
و نا گاه ،
گسسته
از باد.
بین آسمان و زمین
برگی هستم سبز
که روزی
پاییز
در آغوشم خواهد کشید.
بین آسمان و زمین
ستاره ای هستم :
ساکت ، صبور
که روزی در تهاجم تب
خواهد سوخت.
مجال اندک من
همین شراب شفق پوست توست
که تمام می شود....
" اقلیما "
پ.ن : پست قبلی از لبودا بوده نه من. آخه من چی باید بگم؟ این خانم بهترین دوست جون من تو کل عالم هستیه. هیچ حرف دیگه ای هم نیست...

کنترل از راه دور؟
کنترل از راه نزدیک؟
کنترل نا محسوس؟
کنترل محسوس؟
اما هیچکدوم این یکی نمیشه (کنترل مخصوص)از نوع ارادی و غیر ارادی.
---------------------------------------------------------------------------------------------
پ.ن.۱:هیچکی رئیس نیست.هممون کارگریم(من افغانی ترم.دارن از مملکت اخراجم میکننا)
پ.ن.۲:وقتی یکی مخش به اندازه اون یکی هنرمند نیست.۲ راه داره(یا پاچه اون یکیو میگیرن که چرا مخت خوب کار میکنه یالا خنگ شو.یا به اون خنگه میگن بنویس که نتیجه اش میشه یه همچین افتضاحی).
پ.ن.۳:خوب؟
سالهاست که مرده ام
ماههاست که می میرم
و روزهای زیادیست که
خسته ام
از روزمردگی
تنها.........
گاهی که بی تاب بی تابی می شوم
یادم می آید
زنده ام.
" لبودا "
A(10)
یکی از این شبهایی که پشت پیانو، می شد با یک آهنگ به همه رنگها و چراغها ، دست ها و لمس ها ، استمرار چهار راه ها خاتمه داد. انگشتهایم روی کلید ها بود. من بجز تارم که با او زندگی ها کرده ام ، هرگز جز تکرار ملودی های دیگران ، آهنگی نساخته ام با این سیاه و سفید های مرگ.
ساشا می گوید: " من نمیدونم شما چی می خواید از جون زندگی؟ زندگی نکبت نیست. نکبت توی مغز شماست!"
- من فقط چیزهایی رو می خوام که ازم گرفته. این حقو ندارم؟
- زندگی چیزی از کسی نمی گیره. نمی تونه اصلا...
- برام یه قصه بگو. می گی؟
- چه قصه ای دوست داری؟ هر چی دوست داری بگو.
- ...
- " به نام خودم! یکی بود ، یکی دیگه هم بود که من بودم.یک پسری بود که دنیا و
ما فیهاش رو به تخمش هم حساب نمی کرد.این پسر خدا رو هم به تخمش هم حساب نمی کرد. از قضا شیطون رو هم به تخمش هم حساب نمی کرد.
تو دنیا فقط یه دوست داشت که اول اسمش رها بود.
تموم شد ! مینی مال بود! "
می خندم. می گویم: - این خیلی آوانگارد بود.... مرسی...
- خواهش! می دونی؟ "ر" رها برای خوشبختی کافیه. قصه ی شبو شنیدی برو بغنو!
(بغنو لحن مهربانانه ی بکپ (bekap)خودمان است.)
چیزی هست بزرگ. بزرگتر از آهنگ و رنگ و چراغ و دست و لمس و این ترافیک ممتد... بالا تر از صدای این بوقهای بی پایان. چیزی مرا برگردانده به زندگی. یک لحظه ی اسم تو برای همه ی نفس ها کافیست. ساشا!
از پشت پیانو بلند شده ام. چه کسی میداند من بهترین داستان مینی مال دنیا را با خود دارم؟
اقلیما
بازگشت گودزیلا (لبودا)
---------------------------------------------------------
۱:من برگشتم اما در کمال شرمندگی هیچی نداشتم که آپ کنم.....پس فقط نوشتم اومدم.
۲:وبلاگمونو خیلی هم دوست دارم به زودی هم باز می شعرم.
۳:من به شدت شرمنده همتونم.
۴:اینارو گفتم که بگم هسسسسسسسستم
(خودمونی ترش می شه لال نمرده باشم).
A(9)
می تپد ضربان
آهنگ پرسشی تیره :
خدایی که تویی.
دروغ در مویرگ های آفرینش
بت می تراشد:
خدایی که تویی.
و درختها
در لابلای جنگلی پنهانشان
ار هم آغوشی ابلیس و معصومیت
میوه تظاهر می کنند.
در بارگاه حرص های مایوس
تو را تنزیه ، نه!
تنزیل می کنند:
خدایی که تویی.
از شمالی ترین جغرافیای جنوب
عطش وسوسه می وزد
بر بالهای بی پر پرندگان ...
خدایی که تویی!
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
....و مرسی از آرش که منو دعوت کرد. آرزو های من:
1)کارم درست بشه زودتر برگردم تهران...
2)قیمت وینستون لایت بیاد پایین چون اینجا که بارون الماس نمی باره . این خیلی نکته ی مثبتیه چون دیگه کسی مجبور نمیشه سیگار های بقیه رو بدزده و گناهکار بشه و اون دنیا بره تو جهنم و سیگار روشن بکنن تو حلقش!
3)مسولین احمق وزارت ارشاد در زمینه ی آدم شدن یه تکونی به خودشون بدن. (این اصلا شوخی نبود.)
4)آرزو دارم تف های سر بالا تو هوا منجمد بشن!
5)خیلی خیلی دلم می خواد با( ...) یه قهوه تو کافه گودو بخورم... اسمشو نمی نویسم چون پررو میشه! کاش می دونست جداً چه آدم عجیبیه تو زندگی من!
و مهمتر از همه:
6)دوست دارم آدم مهمی بشم تا بتونم به همه جا لوله کشی آب بدم حتی به کویر و آب خلیج فارس رو برسونم به کویر تا اونجا کشاورزی بشه و هم پدر و مادرم هم جناب حسنی (امام جمعه ارومیه) به من افتخار کنن.
خیلی سعی کردم دختر خوبی باشم موقع نوشتن این آرزوها. جای تاسفه آدم برای نوشتن توی یه چاردیواری مجازی هم مجبور باشه اینقدر خود سانسوری کنه.
"اقلیما"

----------------------------------------------------------------------------------------------------
پ.ن:برداشت آزاد.
" لبودا "
-----------------------------------------------------------------------------
A(8)
چه می دانست کسی که بر آمدن از زیر خروار ها خاک – همین خاک زیر این درخت های روئیده بر فراز پیکرهای ما ، حادثه ای ساده نبود.
لحظه های ما ، خود را در شیرخط سکه های متقلب می باختند...
" اقلیما "
A(7)
دوباره سیگارم نصفه می سوزد و پایین میرود. ساشا روی صندلی کنارم نشسته و نگاه می کند.
به سرفه های بی دلیل. به شعرهای نا تمام. به انگشتهای کشیده ام و این سیگار هنوز میان انگشتهایم نصفه می سوزد...
- انگار واقعا یکی عاشقت شده ، می بینی رها ؟ طرف نمی داند چه غیرتی روی تو دارم من...؟
عاشق؟ و ذهن هر دوی ما روی یک کتاب ، تها یک سنگ ، نام و تاریخ چرخ می خورد...
یک سنگ ... یک مرگ...تو از آنجا که هستی هنوز مرا دوست داری؟
اقلیما