قبلش....خوب یادمه
مسابقه بود.
.
.
.
1 2 3 ....
نه نه صبر کن
برگرد
قول بده 10 که شد برگردی
چشمامونو می بندیمو.........
قول بده تا 10 یادت بمونه که قول دادی
یادت باشه اونی که دستش بلرزه ضعیف تره (خودت گفتی)
یادت باشه جدی جدی داریم یک باربرای همیشه به هم نشون می دیم کی ضعیفه (خودم گفتم)
یادمون نره ضعیف تره کارش تمومه(تعارف هم نداریم)
حالا برگرد.
1 2 3 4 5 ......................10
.
.
.
بعدش.....دیگه یادم نموند.
فقط داغی یه چیزی مثل سرب ......
قدرت علا قه ام نذاشت ضعیف تره نباشم.
" لبودا "
فکر می کنم بیشتر از یک سال پیش بود که وبلاگ "سیاه مشق های یک ذهن خاکستری" رو برای اولین بار دیدم و همون لحظه به خودم گفنم عجب کشفی! این واقعا یک نویسنده بالذاته . و واقعا همینطور هم بود.
هر چند گفتگوهای من و پوریا روبرای نوشتن یک پست مهمان می شه تو یه پست جداگانه به ثبت رسوند!
فکر می کنم لحظه ی بزرگیه ، برگشتنش رو تبریک می گم و همینجا از لطفی که به ما داشت تشکر میکنم...
" اقلیما "
من رویای كابوس می بینم...
کابوس از این هولناک تر که آتش بیندازی به کتابهایت و بسوزانی تكههايي كه دنياي درونات را خشت به خشت بنا كرده اند؟
خشمناك و بيتامل همه را از كتابخانه در ميآورم و با بيرحمي روي هم قطار ميكنم مبادا كه التماسشان دلام را نرم كند. فلسفه و رمان در زير، داستان و شعر در طبقات. ازتلنبار كردن كه فارغ شدم چند گامي فاصله ميگيرم و و نگاهي به برجكهايم مياندازم.
كتاب بر روي كتاب در ستونهاي نامنظم، سبز و سفيد و ارغواني و من كه با بغضي فروخورده و با خشم و حسرت گنجينه كوچكام را به تماشا نشستهام و زانو زدهام در آستان معبد كتابهايم. سهم من ار تاريخ كاغذي فرهنگ و ادبيات در برابر نگاهام در جا خشكاش زده و پرسان از كمتر روزها و بيشتر شبهاي نوجواني و جوانيام كه با آنها سر كردم وبرباليدم مرا مي نگرد. اينك آماده سوختن، شعر و رمان نفتي.
كبريت را ميكشم...بسوزانم؟ لحظه اي ترديد كافيست تا سر انگشتانام را بسوزانم. سوزش كه شروع ميشود، ترديد پايان مييابد. سر قرمز كبريت ديگر را بر زبري ميكشم و شعله گر ميگيرد. منام اسكندر، تازي و مغول، منام استالين و هيتلر و آتش مياندازم به جان كتاب. نارنجي و زردي كه در ميان كاغذها زبانه ميكشد، چرق چرق سوختن و دودي كه به آسمان ميرود و من سودايي گرد آتش طواف ميكنم.
آتش كه فرو نشست تنها خاكستري از من به جا ماند. اينك لاشهاي برجاي مانده نه در زير خاك كه بر روي آن دود و عفونترا نفس ميكشد.
غریب است
دراین دوزخ سرد
هنوز چشم به آسمان داریم.
" لبودا "