A(7)
دوباره سیگارم نصفه می سوزد و پایین میرود. ساشا روی صندلی کنارم نشسته و نگاه می کند.
به سرفه های بی دلیل. به شعرهای نا تمام. به انگشتهای کشیده ام و این سیگار هنوز میان انگشتهایم نصفه می سوزد...
- انگار واقعا یکی عاشقت شده ، می بینی رها ؟ طرف نمی داند چه غیرتی روی تو دارم من...؟
عاشق؟ و ذهن هر دوی ما روی یک کتاب ، تها یک سنگ ، نام و تاریخ چرخ می خورد...
یک سنگ ... یک مرگ...تو از آنجا که هستی هنوز مرا دوست داری؟
اقلیما