A(9)
می تپد ضربان
آهنگ پرسشی تیره :
خدایی که تویی.
دروغ در مویرگ های آفرینش
بت می تراشد:
خدایی که تویی.
و درختها
در لابلای جنگلی پنهانشان
ار هم آغوشی ابلیس و معصومیت
میوه تظاهر می کنند.
در بارگاه حرص های مایوس
تو را تنزیه ، نه!
تنزیل می کنند:
خدایی که تویی.
از شمالی ترین جغرافیای جنوب
عطش وسوسه می وزد
بر بالهای بی پر پرندگان ...
خدایی که تویی!
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
....و مرسی از آرش که منو دعوت کرد. آرزو های من:
1)کارم درست بشه زودتر برگردم تهران...
2)قیمت وینستون لایت بیاد پایین چون اینجا که بارون الماس نمی باره . این خیلی نکته ی مثبتیه چون دیگه کسی مجبور نمیشه سیگار های بقیه رو بدزده و گناهکار بشه و اون دنیا بره تو جهنم و سیگار روشن بکنن تو حلقش!
3)مسولین احمق وزارت ارشاد در زمینه ی آدم شدن یه تکونی به خودشون بدن. (این اصلا شوخی نبود.)
4)آرزو دارم تف های سر بالا تو هوا منجمد بشن!
5)خیلی خیلی دلم می خواد با( ...) یه قهوه تو کافه گودو بخورم... اسمشو نمی نویسم چون پررو میشه! کاش می دونست جداً چه آدم عجیبیه تو زندگی من!
و مهمتر از همه:
6)دوست دارم آدم مهمی بشم تا بتونم به همه جا لوله کشی آب بدم حتی به کویر و آب خلیج فارس رو برسونم به کویر تا اونجا کشاورزی بشه و هم پدر و مادرم هم جناب حسنی (امام جمعه ارومیه) به من افتخار کنن.
خیلی سعی کردم دختر خوبی باشم موقع نوشتن این آرزوها. جای تاسفه آدم برای نوشتن توی یه چاردیواری مجازی هم مجبور باشه اینقدر خود سانسوری کنه.
"اقلیما"