+
نوشته شده در ساعت 21:28  توسط اقلیما و لبودا
آسمان خاکستری، عینک های تیره... در انتظار وصال، صدای هبوط می آمد... چیزی به خون ما تزریق شد از گندم و سیب ، از نفی هر گونه حس پرستش.
ذهنمان معلق در فضا ، تخلیه شده در دورانی رنج آور ، به گل نشسته از هر اعتقاد... "نه" گفتن تقدیرمان شد، ما ، تبعیدیانی در آنسوی مرزها، آنسو تر از تهمت...