A(GB2)
بازا ببین در حیرتم... باز باد می آید و بازی طوفان در باز و بسته شدنهای پیاپی پنجرها ، نمی داند که من خواب نیستم در خزش عقربه های ساعت. که یعنی نیمه شب؟
تیر ماه دیگری آمده انگار. باور می کنی؟ می بینی در تاریکی نشسته ام زیرتابش نوری ازچراغی در کوچه ...
صدایی می آمد. چرخش یک کلید در قفل در؟ مرا برای اعدام نمی برند؟ روی تخت نشسته بودی ، باز هم با سیگار ، موهایت را بسته بودی به پشت تا روی عینکت نریزند و گیسوان عرق کرده ی من دور گلویم چسبیده بود.
کاغذ ها را کنار گذاشتی : این شاهکارت اسمش چه هست؟
- ها؟!
- داستانت گاهی به شعر نزدیک می شود اما بیشتر مثل قاب عکس است. این آدمها فقط بلدند فکر کنند؟ حرف زدن بلد نیستند؟! ضعیف است خانم شاهکار نویس!
نگاهت مهربانی مردانه ای را که می خواستی پنهانش کنی لو می داد. باد ، خیسی پیشانی تو را روی لبهای من خنک می کرد.
( گذر چند سال را با هم نوشتیم؟ نوشته های چند قرنمان را زندگی کردیم؟ می بینی؟ من خسته ام...)
دراز کشیده بودم وتو نشسته بالای سرم ، شعرهایت را می خواندی . در دود سیگار ، باز.
صدای تصادف می آید در هجوم این چهارراههای بی توقف. من خسته ام. خستگی را معنایی دوباره.
اما صحنه ها و تصویر ها رژه می روند و مثل همان شب ، باز در سوز تب ، فرهاد می خواند: آخرش یه شب ...ماه میاد بیرون...
صفحه ها برگ می خورند ، نویسنده ها جا به جا از پشت چراغها سر می کشند و اینجا یک جدول غیر قابل حل با اسمی که می بایست فراموش می شد.
من تار می زدم. چشمهایت را بسته بودی مقاوم از عبور ثانیه ها. آرام می گفتی: برایم یک قصه بگو!من شعرهای تو را بلند می خواندم و کسی در داستانم گم شده بود. ( تا آخر دنیا را شبانه ای در وحدت ، فرای زیباترین قصه ها اما نه از زبان ...)
به حرکت دست هایت نگاه می کردم. صدایت زمزمه بود: - فکر نمی کنم بجز تو کسی بتواند مرا تحمل کند.
نخند!
(مسیر انگشتهایت ، خطوطی غیر قابل حدس را گویی در کشف شهودی مقدس رسم می کرد که رد پای آن را حتی بعد از این سالها حس می کنم...)
کلمه ها و واژه ها باز جلو و عقب می روند و در پی خط زدن گمشده ای از داستانم ، هجوم چهره های صف کشیده را برای ورود ، نمی توانم متوقف کنم وبا همه ی تلاش برای ایستادگی ، مقابل شهوت سرخ این جام کم می آورم بی تو.
- رها ، رها ، رها ! من در تو می سوزم و محو می شوم... ذوب می شوم و دوباره شکل می گیرم... مرا نابود کن... نابود!
- ...
این شراب سرخ مرا می برد با خود. خسته ام و از تو و روزها و شب ها که رهایم نمی کنی بدم می آید... به من فرصتی بده.... فرصتی برای قرعه ای از این هجوم تا دفتر قصه هایم را دوباره به دست بگیرم. فرصتی به من بده برای خیانت ... می خواهم بگریزم...
"اقلیما"