فکر می کنم بیشتر از یک سال پیش بود که وبلاگ "سیاه مشق های یک ذهن خاکستری" رو برای اولین بار دیدم و همون لحظه به خودم گفنم عجب کشفی! این واقعا یک نویسنده بالذاته . و واقعا همینطور هم بود.
هر چند گفتگوهای من و پوریا روبرای نوشتن یک پست مهمان می شه تو یه پست جداگانه به ثبت رسوند!
فکر می کنم لحظه ی بزرگیه ، برگشتنش رو تبریک می گم و همینجا از لطفی که به ما داشت تشکر میکنم...
" اقلیما "
من رویای كابوس می بینم...
کابوس از این هولناک تر که آتش بیندازی به کتابهایت و بسوزانی تكههايي كه دنياي درونات را خشت به خشت بنا كرده اند؟
خشمناك و بيتامل همه را از كتابخانه در ميآورم و با بيرحمي روي هم قطار ميكنم مبادا كه التماسشان دلام را نرم كند. فلسفه و رمان در زير، داستان و شعر در طبقات. ازتلنبار كردن كه فارغ شدم چند گامي فاصله ميگيرم و و نگاهي به برجكهايم مياندازم.
كتاب بر روي كتاب در ستونهاي نامنظم، سبز و سفيد و ارغواني و من كه با بغضي فروخورده و با خشم و حسرت گنجينه كوچكام را به تماشا نشستهام و زانو زدهام در آستان معبد كتابهايم. سهم من ار تاريخ كاغذي فرهنگ و ادبيات در برابر نگاهام در جا خشكاش زده و پرسان از كمتر روزها و بيشتر شبهاي نوجواني و جوانيام كه با آنها سر كردم وبرباليدم مرا مي نگرد. اينك آماده سوختن، شعر و رمان نفتي.
كبريت را ميكشم...بسوزانم؟ لحظه اي ترديد كافيست تا سر انگشتانام را بسوزانم. سوزش كه شروع ميشود، ترديد پايان مييابد. سر قرمز كبريت ديگر را بر زبري ميكشم و شعله گر ميگيرد. منام اسكندر، تازي و مغول، منام استالين و هيتلر و آتش مياندازم به جان كتاب. نارنجي و زردي كه در ميان كاغذها زبانه ميكشد، چرق چرق سوختن و دودي كه به آسمان ميرود و من سودايي گرد آتش طواف ميكنم.
آتش كه فرو نشست تنها خاكستري از من به جا ماند. اينك لاشهاي برجاي مانده نه در زير خاك كه بر روي آن دود و عفونترا نفس ميكشد.